.. بییم طبیعت ؟؟؟؟!!!! ...
بازم یه جمعه رسید از راه ...
این جمعه آروم تر از جمعه قبلی بود ...
جمعه هفته قبل ما درگیر مراسمات عموی بزرگ بابا محسن بودیم . که حکم پدر بزرگ داشت برامون نه از بابت سن ، بزرگ خاندان بود ...
روحش شاد ...
بعد از اینکه صبحونه خوردیم با بابایی رفتیم بیرون تا برا شب که مهمون داشتیم خرید کنیم ...
لباس که میپوشوندم بهت میگفتی : " بییم طبیعت ؟؟؟؟ "
بابا هم بهت قول داد تا یه ذره ببره و بگردوندت ...
الهی بمیرم برات که این هفته زیاد بهت رسیدگی نکردم و همش خونه روحی جون گذاشتمت ، اما بهت بد نگذشته ها وروجک حسابی با روحی جونت بازی کردی من خودم دلم برات تنگ شد ...
خرید که میکردیم مدام میگفتی:" اینجا طبیعت ِ مامان ؟؟؟"
بعد از اون با بابایی بردیمت بیرون شهر سمت الموت تا یخورده بازی کنی ...
بابایی هم براش لازم بود این گردش یه ساعته ...
هوا حسابی خوب بود و عالی ...
هوای بهاری که اگه مهمون نداشتم ناهار میرفتیم تو یکی از همون باغ رستورانها تا مدت بیشتری بازی کنی ...
حسابی بهت خوش گذشت عزیزم تو همین زمان کوتاه ...
اونقدر که حاضر نشدی حتی برای دستشویی رفتن وقت صرف کنی و همون در حین بازی تو شلوارت جیش کردی و تازه وقتی اومدیم خونه و بردمت wc فهمیدم و...
بهت گفتم :" تو شلوارت جیش کردی ؟؟؟ "
و جواب دادی بهم :" تو طبیعت جیش کردم "
زحمت کشیدی عزیزم...









یک دل نوشت بزرگـــــــــــــــــــــــــــــــــ :
خواستم بیشتر عکس بگیرم ازت که با مخالفت آقای پدر مواجه شدم که فرمودند:" ول کن بچه رو بزار یکم بچرخه ، الان کلافش میکنی اینقدر عکس میندازی ازش ...."
جمعه 25/بهمن/1392



.. بییم طبیعت ؟؟؟؟!!!! ...
